ان الحسین مصباح الهدى و سفینة النجاة
با قلب بشر، مونس و دمساز حسین است،در خلوت دل محرم و همراز، حسین است. 
قالب وبلاگ
مسلم بن عقیل جهت اجراى فرامین امام حسین علیه السلام در نیمه ماه مبارك رمضان از مكه سوى كوفه حركت كند و لیكن نخست به مدینه آمد و در مسجد النبى صلى الله علیه و آله و سلم نماز گزارد و با خانواده خود وداع كرد و با دو راهنما به راه افتاد و پس از پیمودن مسافت چند روزه ، فهمیدند كه راه را گم كرده اند.
گم كردن راه از یك سو و تشنگى شدید از سوى دیگر مانع بزرگى بر ادامه راه بود كه مسلم بن عقیل را واداشت تا به امام حسین علیه السلام نامه اى چنین نوشت :
اما بعد؛ از مدینه با دو راهنما به راه افتاده و راه را گم كردیم و آن دو جان سپردند و لیكن ما توانستیم خود را در مكانى به نام مضیق به آب برسانیم ؛ بدین جهت این سفر بدین جهت این سفر را به فال بد گرفتم ؛ اگر نظر شما نیز این چنین باشد، مرا معاف داشته و دیگرى را بفرستید.
والسلام
و با قیس بن مسهر به امام حسین علیه السلام فرستاد.
امام حسین علیه السلام در پاسخ نامه ، نوشت :
اما بعد؛ خوف آن دارم كه ترس تو موجب تغییر تصمیمت شده باشد؛ به راهت ادامه بده .
والسلام
وقتى نامه به دست مسلم رسید، به راه افتاد و پنجم شوال در كوفه به خانه مختار بن ابى عبیده وارد شد و شیعیان نزد وى آمده و مسلم نامه حضرت را به ایشان خواند و آنها بگریستند؛ در اینحال عابس بن شبیب شاكرى برخاست و بعد از حمد و سپاس الهى گفت :
من از طرف مردم چیزى نمى گویم ؛ زیرا نمى دانم در دل ایشان چیست و تو را به آنها فریب نمى دهم . به خدا قسم ، دعوت شما را اجابت كرده و با دشمن شما به جهاد برخاسته و در ركاب شما با این شمشیر بر آنها تاخته تا خدا را ملاقات كنم و این را جز براى ثواب الهى انجام نمى دهم .
در این میان ، حبیب بن مظاهر بپا خاست و گفت :
به خدایى كه جز او معبودى نیست ، من با او هم عقیده ام .
سرانجام هیجده هزار نفر (75) با مسلم بن عقیل بیعت كرده و مسلم ، اینرا طى نامه اى به حضرت نوشت و امام علیه السلام را براى آمدن به كوفه ترغیب نمود.
در آن روى سكه ، نعمان بن بشیر، فرماندار و والى كوفه ، بالاى منبر رفت و بعد از حمد و سپاى الهى گفت :
اما بعد؛ اى بندگان خدا! از خدا بترسید و به سوى فتنه و تفرقه شتاب مكنید كه در آن مردان هلاك شده و خونها ریخته و اموال به تاراج مى رود؛ كسى كه به جنگ من نیاید، به جنگ او نمى روم ؛ شما را از خواب بیدار نمى كنم (آرامش تان را به هم نمى زنم ) و شما را به جان یكدیگر نمى اندازم و به تهمت و گمان بد كسى را دستگیر نمى كنم و لكن اگر بیعت خود را شكسته و با پیشواى خود به مخالفت برخیزید، شما را از دم شمشیرم خواهم گذراند؛ گرچه یاورى نداشته باشم . امیدوارم كه بین شما و حق شناس بیشتر از پیروان باطل كه هلاك مى شوند، باشد.
عبدالله بن مسلم كه با بنى امیه هم پیمان بود، برخاست و نعمان را به شدت عمل فرا خواند و سپس به یزید در نامه اى نوشت :
مسلم بن عقیل به كوفه آمده و شیعیان به نام حسین بن على با او بیعت مى كنند؛ اگر كوفه را مى خواهى ، مردى قاطع ، چون خودت ، را به كوفه بفرست ؛ زیرا نعمان بن بشیر شخصى ضعیف و یا اینكه خود را به سستى زده است .
عمارة بن عقبه و عمر بن سعد بن ابى وقاص نیز شبیه این نامه را به یزید نوشتند و یزید وقتى این نامه ها را دید، سرجون (76)، را فرا خواند و از او نظر خواهى كرد و سرجون گفت :
اگر معاویه زنده شود، راءى او را مى پذیرى ؟
وقتى یزید جواب مثبت داد، او فرمان ولایت عبیدالله بن زیاد را بر كوفه و بصره كه معاویه هنگام مرگ دستور نوشتنش را داده بود، به یزید نشان داد و با اینكه یزید میانه خوبى با عبیدالله بن زیاد نداشت ، او را به همان منصب ، نصب كرد؛ وقتى حكم یزید به عبیدالله ابلاغ شد، او با حدود پانصد نفر، بى درنگ به سوى كوفه راه افتاد.
مردم كوفه در انتظار ورود امام حسین علیه السلام آماده بودند؛ وقتى عبیدالله بن زیاد با عمامه سیاه و چهره پوشیده وارد كوفه شد، مردم گمان كردند كه حضرت است و از اینرو همه بر او سلام كرده و خوشآمد مى گفتند. ولیكن پس از مدتى فهمیدند كه او عبیدالله بن زیاد است .
عبیدالله با شگرد خاصى خود را به در قصر امارت رساند و لیكن از آنجا كه نعمان نیز گمان مى كرد او حسین بن على علیه السلام است ، از بالاى قصر ندا زد:
امانتى را كه به من سپرده اند، به تو نمى دهم ؛ یا بن رسول الله !
در اینحال ابن زیاد گفت :
در را باز كن ؛ خیر نبینى ؛ شبت دراز شد.
مردى او را شناخت و فریاد زد كه اى مردم ! قسم به خدا، او ابن زیاد است .
مردم شروع به پرتاب سنگریزه و غیره بر ابن زیاد نمودند و نعمان به سرعت در قصر را باز كرد و او وارد شد و پس از مدتى به ناچار مردم پراكنده شدند و صبح فردا، منادى ندا زد و مردم در مسجد جمع شدند و ابن زیاد بر منبر رفت و در سخنرانى خود گفت :
امیرالمؤ منین ، ولایت شما و شهرتان را به من عطا كرد و مرا دستور داد تا ستمدیده تان را داد دهم و به محرومان رسیدگى و به فرمانبر شما احسان كنم . شمشیر و تازیانه من بر نافرمانتان به كار مى رود؛ بنابراین هر كسى باید مراقب خود باشد؛ تا به گفته ام عمل نكنم براى شما فایده اى ندارد.
پس از اینكه از منبر فرود آمد، دستور داد تا نام بزرگان كوفه در محله هاى مختلف شهر را براى او نوشته و ایشان اسامى پیروان یزید و خوارج و مخالفان دربار را مشخص كنند و گرنه هر فتنه جویى و عمل خلاف مصلحت در حوزه استحفاظى آنان ، بر عهده ایشان خواهد بود و هیچ تعهدى براى آنان بر گردن ابن زیاد نبوده و خون و مال شان براى او حلال خواهد بود و هر محله اى كه یاغى و سركش در آن یافت شود كه اسمش را به او نداده باشند، رئیس و بزرگ آن محله را بر در خانه اش به دار آویخته و اهالى آن محله از عطا و بخشش او به دور خواهند بود.
وقتى مسلم بن عقیل سخنان عبیدالله را شنید، شبانه از خانه مختار بیرون آمد و سوى منزل هانى رفت و شیعیان بطور مخفیانه نزد او رفت و آمد مى نمودند.
شریك بم اعور كه از شیعیان بود و همراه عبیدالله به كوفه آمد، در خانه هانى سكنى گزیده بود و از قضاى روزگار مریض شد و ابن زیاد كسى را فرستاد تا اطلاع دهد كه شب جهت عیادت به منزل هانى خواهد آمد؛ از اینرو شریك به مسلم گفت :
همه ما خواهان هلاكت ابن زیاد هستیم ؛ پس در صندوق خانه و پستو بایست و وقتى ابن زیاد نشست ، بیرون آى و او را بكش .
در اینحال پس از چند لحظه ، ابن زیاد آمد و نشست و لیكن شریك هر چه منتظر شد، دید مسلم بیرون نیامد و از اینرو با خواندن برخى اشعار و اظهار سخنانى خاص ، مسلم را به انجام مقصود فرا خواند (77) ولیكن بدون هیچ اقدامى ، ابن زیاد مجلس را ترك گفت و شریك از مسلم علت بیرون نیامدن را پرسید و او گفت :
به دو علت او را نكشتم ؛ یكى اینكه على علیه السلام از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم روایت فرمود كه اسلام ، كشتن ناگهانى را منع مى كند و دوم اینكه زن هانى ضمن گریه و زارى مرا قسم داد كه در خانه شان اقدام به این كار نكنم .
در اینحال هانى گفت :
واى بر او! (زنش ) مرا و خودش را به قتلگاه برد و در آنچه از او مى گریخت ، افتاد.
در آنسوى سكه ، ابن زیاد براى یافتن مسلم مبلغ زیادى را به یكى از غلامانش ، معقل ، داد و گفت :
این پول را بگیر و با آن مسلم بن عقیل و یارانش را شناسایى كن .
معقل در خلال جستجوى خود فهمید كه مسلم بن عوسجه در مسجدى كه مسلم بن عقیل نماز بپا مى دارد، براى امام حسین علیه السلام بیعت مى گیرد؛ از اینرو نماز را در مسجد خواند و نزد مسلم بن عوسجه آمد و گفت :
اى بنده خدا! من از اهل شام هستم ؛ خداوند به دوستى اهل بیت بر من منت نهاده و این سه هزار درهم را مى خواهم به كسى دهم كه شنیده ام تازه به كوفه آمده و براى فرزند دختر رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم بیعت مى گیرد؛ از چند نفر پرسیدم و ترا نشانم دادند كه آن خانواده را مى شناسى ؛ از اینرو نزد تو آمدم تا این پول را بگیرى و مرا جهت بیعت پیش ‍ او برى و اگر خواستى ، قبل از رفتن ، از من بیعت بگیر.
مسلم بن عوسجه گفت :
از دیدار تو خوشحالم كه خداوند با تو اهل بیت پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم را یارى مى كند و لیكن صلاح نمى دانم كه قبل از تمام شدن كار، مردم از این مسئله آگاه شوند.
سرانجام مسلم بن عوسجه از او بیعت تواءم با پیمان هاى محكم گرفت و پس ‍ از چند روز، او را نزد مسلم بن عقیل برد و ضمن بیعت با مسلم بن عقیل پول را به او داد.
به دنبال این ، معقل این اخبار و اطلاعات به دست آمده را به ابن زیاد داد و از اینرو او به راه افتاد و نزد هانى آمد و گفت :
مسلم بن عقیل را به خانه ات آورده و سلاح براى او جمع آورى مى كنى ؟
وقتى هانى این گفته ها را انكار كرد، ابن زیاد معقل را خواند و هانى راز مسئله را فهمید و گفت :
اگر او (مسلم بن عقیل ) زیر پایم باشد، پایم را بر نمى دارم . (تا به آن دست بیابى .
در اینحال با چوبدستى به صورت هانى چند ضربه اى زد و با چهره اى خون آلود، او را بازداشت نمود.
وقتى مسلم بن عقیل از آنچه بر سر هانى آمد، با خبر شد، تصمیم به قیام (78) گرفت و به عبدالله بن حازم گفت كه بین یارانش ندا سر دهد و ایشان را جمع كند؛ به دنبال این ، حدود چهار هزار نفر با شعار یا منصور امت آماده و سوى قصر ابن زیاد روانه شده و قصر را به محاصره خود در آوردند و ابن زیاد كه خود را در وضعیت بحرانى دید، اطرافیان خود از جمله شهاب بن كثیر را دستور داد تا به قبایل مختلف رفته و مردم را با دادن وعده وعید از یارى مسلم بن عقیل باز دارند و از طرف دیگر از اعیان و اشرافى كه معمولا در كنار افرادى چون ابن زیادها جمع مى شوند، خواست تا بالاى قصر رفته و مردم را با دادن وعده فریفته و سركشان را از عاقبت كارشان بترسانند؛ از اینرو همه ایشان به كارى كه ابن زیاد بر عهده شان گذارده بود، پرداخته و وقتى مردم سخنان آنان را شنیدند، كم كم پراكنده شدند؛ زن نزد پسر و برادر و شوهر خود مى آمد و با التماس و زارى مى گفت :
برگرد؛ دیگران هستند و كفایت مى كنند.
مردان نیز نزد برادر و پسر و دیگر منسوبان خود رفته و ایشان را به خانه مى بردند.
سرانجام وقتى مسلم بن عقیل براى نماز مغرب و عشاء به مسجد آمد، سى تن با او بود و بعد از نماز چون به سوى محله كنده رفت ، ده نفر و وقتى از آن بیرون آمد، تنها و سرگردان ماند و آواره در كوچه هاى كوفه به راه افتاد تا اینكه به در سراى زنى به نام غوطه كه كنار در خانه منتظر آمدن سرش بود، رسید و سلام كرد و از او آب خواست و او آب آورد و مسلم بن عقیل آب را نوشید و كنار دیوار نشست و زن از مسلم خواست كه نزد خانواده اش رود و لیكن مسلم خاموش و ساكت مانده بود كه زن براى سومین بار گفت :
سبحان الله ، اى بنده خدا! برخیز و نزد خانواده ات برو؛ خدا ترا عافیت دهد؛ خوب نیست بر در خانه من نشینى .
مسلم ایستاد و گفت :
مرا در این شهر منازل و خانواده اى نیست ؛ آیا مى توانى كار نیكى كنى و اجر و پاداشى ببرى ؟
وقتى زن از مقصود مسلم پرسید، او گفت :
من مسلم بن عقیل هستم ؛ این مردم به من دروغ گفته و مرا فریب دادند.
زن با شگفتى پرسید:
آیا تو مسلم هستى ؟!
وقتى جواب مثبت شنید، مسلم را به داخل خانه خویش برد و از او پذیرایى كرد؛ ولى مسلم شام نخورد.
لحظات به سرعت مى گذشت و ناگهان پسر آمد و دید مادرش به آن اتاق بیش از حد رفت و آمد مى كند و از اینرو بعد از اصرار فراوان پسر، مادرش ‍ ضمن سوگند دادن فرزندش براى كتمان مسئله ، گفت :
فرزندم ! این راز را پوشیده دار؛ او مسلم بن عقیل است .
پسر شب خوابید و صبح رفت و محل اختفاء مسلم بن عقیل را به عبدالرحمن بن اشعث كه ماءمورى از ماءموران ابن زیاد بود، گزارش داد و او نیز به پدرش كه نزد ابن زیاد بود، گفت و پس از آشكار شدن خبر، ابن زیاد به او دستور داد تا رفته و مسلم بن عقیل را بیاورد.
محمد بن اشعث ، پدر عبدالرحمن ، با حدود هفتاد نفر براى دستگیرى مسلم روانه منزل شدند و وقتى مسلم صداى شم و شیهه اسبان را بعد از نماز صبح شنید، دعایى را كه مى خواند، تمام كرد و زره پوشید و به طوعه گفت :
آنچه از نیكى و احسان بر عهده تو بود، بجاى آوردى و از شفاعت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم بهره مند شدى ؛ دیشب عمویم ، امیر المؤ منین علیه السلام ، را در خواب دیدم كه گفت : تو فردا با ما خواهى بود.
مسلم با شمشیر آخته بیرون آمد و نبرد آغاز شد و پس از مدتى نبرد حدود چهل تن از آنان را به هلاكت رساند و در اینحال محمد بن اشعث نیروى كمكى خواست و ابن زیاد گفت :
ما تو را براى یك نفر فرستادیم ؛ اگر با چندین نفر رو در رو مى شدید چه در انتظارمان بود؟!
محمد بن اشعث جواب داد:
اى امیر! گمان مى كنى مرا به سوى بقالى در كوفه فرستادى ؛ آیا نمى دانى او شیرى سهمگین و شمشیرى بران و دلاورى سترگ است .
عبیدالله بن زیاد گفت :
او را امان ده ؛ جز از اینطریق نمى توان به او دست یافت .
محمد بن اشعث او را فرمان داد و مسلم بن عقیل گفت :
امان خیانت كاران را چه اعتبارى است ؟!
و رجز خواند:

اقسم لااقتل الا حرا

وان راءیت الموت شیئا مرا

كل امرى یوما ملاق شرا

اخاف اءن اكذب او اغرا
قسم مى خورم كه جز به آزاد مردى و سرافرازى نمیرم ؛ گرچه مرگ را امرى تلخ و ناخوشایند بدانم .
در اینحال دشمن یاغى بر بام منازل رفته و باران سنگ و شعله هاى آتش بر نى ، روى مسلم باریدن گرفت و از اینرو مسلم با پیكر خسته و مجروح بر دیوارى تكیه داد و گفت :
شما را چه شده است كه مرا با اینكه از خاندان پیغمبران ابرار هستم ، چون كفار سنگ مى زنید؟ چرا حق رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را درباره خاندان او رعایت نمى كنید؟!
محمد بن اشعث گفت :
خود را به كشتن مده ؛ تو در پناه من هستى .
مسلم بن عقیل گفت :
آیا با وجود توانایى در بدنم ، اسیر شما گردم ؛ به خدا قسم ، اینچنین نخواهد شد.
و بر او حمله كرد و محمد بن اشعث گریخت و مسلم گفت :
بارالها! تشنگى مرا مى كشد.
در اینحال از هر سو به او حمله كردند و بكر بن حمران لب بالاى مسلم را ضربتى زد و مسلم با فرود ضربتى او را زخمى كرد و ناگهان نیزه اى از پشت بر مسلم زدند و به زمین افتاد و اسیرش كردند و به سوى قصر ابن زیاد مى بردند كه مسلم فرمود:
پس امان شما كجا رفت ؛ انا لله و انا الیه راجعون ؛
و گریه مى كرد كه عبیدالله بن عباس سلمى گفت :
اگر كسى جویاى چیزى كه تو به دنبالش هستى باشد و این مشكلات بر او فرود آید، نباید گریه كند.
مسلم گفت :
بخدا سوگند كه براى خود گریه نمى كنم ؛ گریه ام براى حسین و خاندان اوست كه به این سو مى آیند.
سپس مسلم به محمد اشعث گفت :
فكر مى كنم كه از عهده امانى كه داده اى فرو خواهى ماند؛ آیا مى توانى كار خیرى انجام داده و شخصى را به سوى حسین روانه كنى تا از طرف من به حضرت بگوید كه مسلم در دست شما اسیر است و امید دیدن شب را ندارد و به شما مى گوید كه پدر و مادرم فدایتان ؛ فریب كوفیان را مخور و برگرد. اینها همان كسانى هستند كه پدرت براى رهایى از دست آنها آرزوى مرگ نمود.
او گفت :
بخدا قسم ، اینرو انجام مى دهم و به ابن زیاد مى گویم كه ترا امان داده ام .
محمد بن اشعث مسلم بن عقیل را به قصر آورد و بعد از كسب اجازه ، نزد ابن زیاد وارد شد و امان خود به مسلم را یاد آور شد و ابن زیاد گفت :
ترا به امان دادن چكار! آیا ما ترا براى امان دادن فرستاده بودیم ؟ به تو گفته بودیم كه او را اینجا بیاورى .
از آنجا كه مسلم به شدت تشنه بود، مقدارى آب خواست و لیكن مسلم بن عمرو باهلى به او گفت :
آن آب گوارا را مى بینى ؟ قسم به خدا، قطره اى از آن نخواهى چشید تا اینكه از حمیم دوزخ بنوشى .
مسلم بن عقیل گفت :
تو كیستى ؟
او گفت :
من كسى هستم كه حق را شناخته و شما انكارش كردید؛ خیرخواه امامم بودم و شما به او نیرنگ زدید؛ من اطاعتش كردم و شما عصیان ورزیدند؛ من مسلم بن عمرو باهلى هستم .
مسلم بن عقیل گفت :
مادرت به سوگ تو نشیند؛ چقدر سنگدل و بدخوى هستى ! تو به حمیم و جاودانگى در جهنم سزاوارتر از من مى باشى .
سرانجام عمرو بن حریث به غلامش گفت تا به مسلم آب دهد؛ مسلم تا قدح آب را بر دهان نهاد، قدح پر از خون شد و سه بار آب قدح را عوض ‍ كردند و بار سوم دندان ثنایاى مسلم بن عقیل در قدح افتاد و گفت :
اگر این آب روزى من بود، قسمتم مى شد و مى نوشیدم .
وقتى مسلم فهمید كه او را خواهند كشت از ابن زیاد خواست تا اجازه وصیت اش به یكى از خویشانش را دهد و ابن زیاد رخصت داد و مسلم رو به عمرو بن سعد كرد و گفت :
بین ما قرابت و خویشى است ؛ حاجتى دارم كه مى خواهم در پنهانى بگویم .
عمر بن سعد نپذیرفت و ابن زیاد گفت :
از حاجت پسر عمویت روى بر مگردان .
در اینحال او برخاست و با مسلم در جایى نشست كه ابن زیاد آنها را مى دید و مسلم گفت :
این مدتى كه در كوفه بودم ، هفتصد درهم قرض كردم ؛ آنرا از مالى كه در مدینه دارم ادا كن و پیكر مرا از ابن زیاد بخواه تا به تو دهد و آنرا به خاك سپار و كسى را سوى حسین علیه السلام فرست تا او را از واقعه خبر كند و باز گرداند.
تمام این مطلب را عمر بن سعد به ابن زیاد گفت و ابن زیاد اظهار كرد:
هرگز شخص امین خیانت نمى كند و لیكن گاهى دغل و خیانتكار را امین پندارند. اما مالش را هر جا خواهد صرف كند و بعد از كشته شدن ، پیكرش ‍ را هر چه كنند براى ما اهمیتى ندارد و اما حسین ، اگر او با ما كارى نداشته باشد، ما با او كارى نداریم .
سپس رو به مسلم بن عقیل كرد و گفت :
اتحاد و یكدلى مردم را به اختلاف و تفرقه تبدیل كردى .
مسلم بن عقیل گفت :
نه خیر؛ اینگونه نیست ، اهل این شهر گویند كه پدرت نیكانشان را كشته و چون كسر و قیصر با آنان رفتار مى كرد؛ ما آمدیم تا ایشان را به عدل و داد و حكم خداوند متعال فرا خوانیم .
ابن زیاد گفت :
ترا به این كارها چكار؟ اى فاسق ! مگر به كتاب و سنت در بین مردم عمل نمى شد وقتى تو در مدینه شراب مى خوردى ؟!
مسلم بن عقیل گفت :
آیا من شراب مى خوردم ؟! به خدا سوگند كه خداوند مى داند كه تو دانسته دروغ مى گویى ؛ كسى به خوردن شراب سزاوار است كه به خون مسلمانان سیراب شده و مردمى را كه خداوند كشتنشان را حرام نموده ، كشته و از آن شادمان مى شود كه گویا كارى نكرده است .
ابن زیاد گفت :
به خدا قسم ترا بگونه اى بكشم كه تاكنون در اسلام كسى را آنطور نكشته اند.
مسلم بن عقیل گفت :
ترا همان مناسب است كه در اسلام بدعتى آورى كه پیش از تو در آن نبوده است . كشتار به طرز فجیع و مثله كردن و ناپاكى و پست فطرتى را به خود اختصاص دادى .
در اینحال ابن زیاد او و امام حسین علیه السلام و على علیه السلام و عقیل را دشنام داد و دستور داد مسلم را بالاى قصر ببرند و به بكر بن حمران احمرى كه مسلم بر او ضربتى زده بود، گفت كه باید مسلم را در قبال ضربتى كه به تو زده بود، بكشى .
مسلم بن عقیل در حال رفتن به بالاى قصر ضمن گفتن تكبیر و استغفار از خداوند متعال و درود بر رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم مى گفت :
بارالها! بین ما و گروهى كه ما را فریفته و دروغ گفتند، داورى فرما.
مسلم را بر بالاى قصر كه به بازار كفاشان مشرف بود سر زدند و پس از افتادن سر مباركش روى زمین ، پیكر پاكش را نیز به زمین انداخته و به دار آویختند. پیكر پاك مسلم اولین بدنى است از بنى هاشم كه به دار آویخته شد و اولین سر از ایشان بود كه به دمشق فرستادند.
پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم درباره شهادت مسلم بن عقیل به على علیه السلام فرموده بود:
فرزند عقیل در راه محبت فرزندت ، حسین ، شهید شده و چشمان مؤ منان بر او اشك ریخته و فرشتگان مقرب درگاه الهى براى او درود مى فرستند. (79)
پس از كشته شدن مسلم ، محمد بن اشعث نزد ابن زیاد آمد تا درباره هانى تصمیم بگیرند و سرانجام طبق دستور، او را نیز به بازار برده و سر زدند و سر او را نیز ابن زیاد براى یزید فرستاد و یزید با نامه اى از او سپاسگزارى كرد و گفت :
طبق اخبار رسیده ، حسین به سوى عراق مى آید؛ از اینرو با گماشتن نگهبانان بطور كامل اوضاع را زیر نظر بگیر و به هر كسى بد گمان شدى ، دستگیرش كن و هر كسى را تهمتى وارد كنند، بكش و هر خبر تازه اى را به من گزارش ده . (80)
من كان باذلا فینا مهجته و موطنا على لقاء الله فلیر حل معنا . (81) كسى كه جانش را در راه ما بذل كرده و آماده دیدار خداوند متعال است ، باید با ما سفر آغاز كند.
امام حسین علیه السلام
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان
لینک های مفید
نظر سنجی
آیا از وبلاگ ما راضی هستین؟






صفحات جانبی
لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
:: خرید آنلاین شارژ موبایل :://Ashoora.ir|Ashoora-Logo Begins
تماس با ما



در این وبلاگ
در كل اینترنت

Code Center

:: خرید آنلاین شارژ موبایل ::

Code Center

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات