ان الحسین مصباح الهدى و سفینة النجاة
با قلب بشر، مونس و دمساز حسین است،در خلوت دل محرم و همراز، حسین است. 
قالب وبلاگ
بخش دوم :در مصائب و وقایع كربلا و اهمیت حفظ عاشورا و مجالس عزادارى سیدالشهداء و داستانهائى مربوط به عنایات و فوائد مجالس عزادارى
بى پرده نظر به كعبه راز كنید
از مهر دریچه اى به دل باز كنید
اندوخته حساب فردا عشق است
امروز بیائید، پس انداز كنید
بخش دوم : فصل اول : مظلومیت و پیروزى 
مقدمه :  
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد الله رب العالمین و صلى الله على محمد و اهل بیته الطیبین الطاهرین الهداة المعصومین و لعنة الله على اعدائهم اجمعین من الان الى قیام یوم الدین
مظلومیتها رمز پیروزى و تداوم نهضت حسینى
السلام علیك یا ثارالله و ابن ثاره
پس از آنكه به وخامت اوضاع و جو خطرناكى كه در اثر انحرافات فراوان و وجود شبكه فعال بر علیه اسلام و مسلمین پى بردیم و آنها را مورد دقت قرار دادیم ،
بخوبى متوجه عظمت فداكارى سیدالشهداء علیه السلام براى نجات اسلام مى شویم ، و از صمیم قلب احساس مى كنیم كه ما دین خود و مخصوصا ولایت و محبت و مكتب اهل البیت علیهم السلام را مدیون فداكاریهاى سیدالشهداء و خاندان گرامیش مى باشیم ،
پس از جریان عاشورا، و رسوائى جریان مخالفت اسلام ، بر عهده مسلمانان واقعى بود كه براى تداوم بخشیدن و زنده نگاهداشتن آن حادثه بزرگ ، تلاش كنند،
شگفت آنكه ، نهضت حسینى ، به گونه اى طراحى و انجام گرفته بود، كه خمیر مایه بقاء نیز در درون خود آن موجود بود، و آن چیزى نیست جز همان مظلومیتهاى پى در پى ، و صحنه هاى دلخراش و فجیع كه مى توانست ، امام حسین و اهداف او را در دلها زنده و محبوب نگه دارند و دشمنانش را تا ابد رسوا كند، براى پیشبرد همین هدف است كه ما نمونه اى از اعمال ننگین و سنگدلیهاى دشمنان اهل البیت و اعمال فجیعى كه با آن خاندان شد را تذكر مى دهیم ، تا تولى و تبرى كه جزء اساس مذهب ماست تقویت گردد قیام حسینى ، سراسر حماسه ، دلاورى ، عشق ، مظلومیت و عاطفه است ، و همین است رمز بزرگ پیروزى و بقاء آن تا قیامت ، چرا كه عاشورا سخن دل است ، او دل را زنده كرد و خود نیز زنده و پایدار ماند.
پرچم دین چون بجا ماند از فداكارى او
تا قیامت پرچمش را دست حق برپا كند
نازم آن آموزگارى را كه در یك نصف روز
دانش آموزان عالم را چنین دانا كند
نقد هستى داد و هستى جهان یكجا خرید
عاشق آن باشد كه چون سودا كند یكجا كند
عقل مات آمد ز دانشگاه سیار حسین
كاین چنین غوغا بپا در صحنه دنیا كند
خداوند از پیامبر در مصائب اهل البیت پیمان گرفته است  
امام صادق علیه السلام فرمود: وقتى پیامبر را به معراج بردند، به حضرت گفته شد: خداوند تبارك و تعالى شما را در سه چیز امتحان مى كند تا ببیند صبر شما چگونه است !
پیامبر اكرم فرمود: من به فرمان تو اى پروردگار تسلیم هستم ، توان صبر هم جز بواسطه شما ندارم ، آن سه چیز كدام است ؟
به حضرت گفته شد: اولین آنها گرسنگى است و اینكه نیازمندان را بر خود و خانواده ات مقدم دارى ! پیامبر عرضه داشت : قبول كردم و راضى شدم و تسلیم شدم و توفیق و صبر از شماست ، اما دومى : تكذیب و ترس شدید و فداكردن خون خود در جنگ با كفار با مال و جان خود و صبر بر مصیبتهائى كه به شما مى رسد از آنها، و از منافقین كه موجب مجروح و دردمندى شما در عملیات جنگى مى شود.
پیامبر عرضه داشت : خدایا پذیرفتم و راضى شدم و تسلیم گردیدم و توفیق صبر از شماست ، و اما سومى آنها امورى است كه اهل بیت تو بعد از تو به آن مبتلا مى شوند، اما برادرت على ، از امت تو به او بدگوئى و فشار و توبیخ ، و محرومیت و انكار حق و ستم میرسد، و در آخر آن هم كشته میشود، پیامبر عرضه داشت : خدایا قبول كردم و راضى شدم و توفیق و صبر از شماست ، (سپس خطاب آمد) اما دختر شما، مورد ستم قرار میگیرد و محروم مى شود از حقى كه تو به او مى دهى (فدك ) و او را در حالى كه باردار است مى زنند، بر او و حریم او و منزل او بى اجازه وارد مى شوند، آنگاه به ذلت و اهانت دچار مى شود و هیچكس را نمى یابد كه جلوگیر باشد، و در اثر ضربه اى كه بر او وارد میشود آنچه در شكم دارد سقط مى كند و بخاطر همان ضربه از دنیا مى رود،
پیامبر عرضه داشت : انا لله و انا الیه راجعون ، خدایا قبول كردم و تسلیم شدم و توفیق و صبر از شماست ، (سپس خطاب آمد) براى فاطمه از برادرت دو پسر خواهد بود، كه یكى از آنها با دسیسه كشته مى شود، او را غارت كرده و مورد حمله قرار مى گیرد، این كار را امت تو با او مى كنند، پیامبر عرضه داشت : خدایا قبول كردم و تسلیم شدم ، انا لله و انا الیه راجعون و از توست توفیق و صبر، (سپس خطاب آمد) و اما پسر دیگر او، امت تو او را براى جهاد دعوت مى كنند، اما او را با شكنجه مى كشند، فرزندانش و هر كه با او است از خانواده اش كشته مى شوند، حرم او را غارت مى كنند، از من (خداوند) كمك مى خواهد ولى حكم من صادر شده به شهادت براى او و همراهان او (225) - الحدیث
خوش داشتند حرمت میهمان كربلا  
مظلومیت از آنجا شروع شد كه مردم كوفه در ظاهر پیشنهاد رهبرى و قیام را به حضرت امام حسین علیه السلام دادند، چقدر نامه هاى پیاپى به حضرت نوشتند و در آن نامه ها ضمن گلایه از حكومتهاى سابق و جنایات آنها اظهار داشتند: ما رهبرى نداریم ، به طرف ما بیا، شاید خداوند بخاطر شما ما را بر حق گرد آورد، ما با حاكم شهر در جمعه و عید همراه نمى شویم ، همینكه خبر آمدن شما بما برسد، حاكم شهر را به طرف شام بیرون مى كنیم ،
امثال این نامه ها پیاپى نزد حضرتش مى آمد، و در این میان بسیارى از كسانى كه بعدا جزء لشكر عمر ابن سعد شدند نیز نامه ها فرستادند همانند شبث ابن ربعى و عمرو ابن حجاج و حجار ابن ابجر.
نوشتند كه زمین سرسبز و میوه ها رسید، هر وقت خواستى بیا كه بر لشكر آماده وارد مى شوى ، و در نامه دیگر نوشتند بشتاب كه مردم منتظر شما هستند، آنها بجز شما به كسى علاقه ندارند، بشتاب ، بشتاب ، بشتاب . (226)
مؤ لف گوید: واى بر آنها، آرى لشكرشان آماده بود، اما بر علیه امام حسین ، منتظر بودند، اما براى شهادت حضرت و یارانش ،
بیا شهر كوفان سراسر گل است
چمنها پر از سارى و بلبل است
زمین چون زمرد هوا همچو سیم
گلاب آید از جوى و مشك از نسیم
صفاى گلستان به دیدن رسید
ثمرهاى بستان به چیدن رسید
بیا بال بگشا دلى شاد كن
تفرج در این جنت آباد كن
سپاهى به پیش آیدت بنده وار
كه اندیشه او را نجوید كنار
آغاز دعوت و بى وفائى با فرستاده امام 
امام حسین علیه السلام به دنبال نامه هاى مردم كوفه ، پسر عموى خود مسلم ابن عقیل را از طرف خود به كوفه فرستاد و فرمود: من برادرم و پسر عمویم و شخص مورد اعتماد از خاندانم را نزد شما فرستادم ، و به او گفتم حال شما را برایم بنویسد، اگر آراء شما همچنانكه در نامه هاى شما بود، باشد، سریعا نزد شما خواهم آمد انشاء الله
مسلم به كوفه آمد در ابتداء چیزى نگذشته بود كه هیجده هزار نفر با او بیعت كردند، مسلم نیز طى نامه اى جریان را گزارش كرد و از حضرت خواست كه به كوفه بیاید،
چند روزى گذشت ، تا اینكه پس از دستگیرى هانى ابن عروه حضرت مسلم خروج كرد، عبیدالله ، با سى نفر نظامى و بیست نفر اشراف به داخل قصر پناه برد، و مسلم قصر را محاصره كرد، مردم به عبیدالله و پدرش ناسزا مى گفتند.
عبیدالله به سران قبائل دستور داد تا بروند و افراد قبیله خود را بترسانند و مردم را امان دهند، همینكه مردم این سخنان را از بالاى قصر شنیدند، شروع كردند به متفرق شدن ، به گونه اى كه زن مى آمد و دست پسر و برادرش را مى گرفت و مى گفت :
بیا برویم ، دیگران هستند، مردها هم چنین مى كردند، تا اینكه از آن عده بسیار نماند مگر سى نفر، با این تعداد نماز مغرب را حضرت مسلم در مسجد خواند، اندكى نگذشت ، كه با او جز ده نفر نماند، وقتى از در بیرون آمد، هیچكس با حضرتش نبود، حتى كسى نبود كه راه را به مسلم (كه در این شهر غریب بود) نشان دهد، سرگردان در میان كوچه هاى كوفه مى گذشت ،
حضرت مسلم در كوفه غریب مى شود  
ابن زیاد كه دید دیگر اطراف قصر خبرى نیست آمد و مردم را جمع كرد و آنها را نسبت به پناه دادن حضرت مسلم ، تهدید نمود، هیچكس حضرت مسلم را پناه نداد، جز زنى بنام طوعه ، این زن منتظر فرزندش ‍ بود، مسلم سلام كرد و از زن آب خواست ، آب آشامید و نشست ، زن ظرف را برد و برگشت دید مسلم نشسته ، گفت : آیا آب نیاشامیدى ؟ فرمود: چرا، عرض كرد، برو نزد خانواده ات ، حضرت ساكت شد و دوباره گفت : حضرت چیزى نفرمود، بار سوم گفت : اى بنده خداى خدا ترا سلامت دارد، نزد خانواده ات برو خوب نیست كه بر درب خانه من بنشینى ، من راضى نیستم ، حضرت برخاست و گفت : اى كنیز خدا، من در این شهر منزلى ندارم ، فامیلى ندارم ، آیا مى خواهى اجرى ببرى و كار نیكى بكنى ، شاید بعدا تلافى كنم ، عرض كرد: چیست ؟ حضرت فرمود: من مسلم ابن عقیل هستم ، این مردم به من دروغ گفتند و فریبم دادند و مرا بیرون كردند، زن با تعجب پرسید: شما مسلم هستى ؟ فرمود: آرى ، عرض كرد: بیا داخل ، اتاق جدا برا حضرت آماده كرد و شام آورد، حضرت نخورد، تا اینكه پسرش آمد و از رفت و آمد مادر فهمید كه در اتاق كسى هست ، بالاخره مادرش پس از گرفتن عهد و قسم ، خبر را فاش نمود، آن پسر نیز صبح خبر را براى ابن زیاد فرستاد، زن براى مسلم آب وضوء آورد و عرض كرد: دیشب نخوابیدى ؟ فرمود: اندكى خوابیدم ، عمویم امیرالمؤ منین را در خواب دیدم بمن فرمود: عجله كن ، عجله كن ، به گمانم كه امروز آخرین روز عمر من است .
طولى نكشید كه لشكر ابن زیاد به در خانه طوعه رسید، حضرت زره پوشید و سوار بر اسب ، سریعا از خانه خارج شد تا مبادا خانه را آتش بزنند، مثل شیر ژیان بر آن روبه صفتان حمله ور شد، هفتاد و چهارنفر را كشت ، آنقدر دلاور بود كه فرمانده سپاه دشمن ، نیروى كمكى خواست ، ابن زیاد گفت ما تو را به جنگ یك نفر فرستادیم ، این چنین در میان شما لرزه انداخته ، اگر شما را نزد غیر او (امام حسین ) بفرستیم چه مى كنى ؟!
فرمانده سپاه پیغام داد: آیا گمان مى كنى كه مرا به نزد یكى از بقالهاى كوفه فرستاده اى ، آیا نمى دانى كه مرا به نزد شیر غران و شمشیر بران در دست دلاور دوران از خاندان بهترین مردم جهان فرستاده اى ؟
گویند مسلم دست مرد را مى گرفت و به پشت بام مى انداخت .
مسلم همچنان یكه و تنها مى جنگید و از آن نامردها كه با او بیعت كرده بودند، یك نفر به كمك وى نیامد، نه تنها نیامدند بلكه او را سنگباران مى كردند.
حضرت را امان دادند قبول نفرمود، تشنگى بر حضرتش غلبه نمود، از هر طرف حضرت را احاطه كردند، ظالمى بر لب بالاى او زد حضرت با شمشیرى او را به درك فرستاد، از پشت با نیزه مسلم را سرنگون كردند،
در میان راه مسلم مى گریست ، یكى گفت : همانند تو و هدفى كه داشتند وقتى گرفتار شد، نباید گریه كند، مسلم فرمود: بخدا سوگند من براى خودم نمى گریم ، گرچه مردان را هم دوست نداشته ام ، ولى بخاطر خاندانم كه در راه هستند، بخاطر حسین و خاندان او مى گریم ، آب طلبید، خواست بنوشد، ظرف آب پرخون شد، سه بار عوض كردند، بار سوم دندانهاى جلوى حضرتش داخل ظرف افتاد، گفت : الحمدالله ، اگر روزى من بود نوشیده بودم ،
وسرانجام پس از گفتگوى و جسارتهاى ابن زیاد، او را بر بالاى دارالامارة به شهادت رساندند و سر و پیكر او را از بالا به زمین انداختند و در میان شهر آن را بر روى زمین مى كشیدند و این در روز عرفه نهم ذى حجه بود.(227)
روز خونینى كه شورش در فضا افتاده بود
كوفه در وحشت زخونین ماجرا افتاده بود
در دل امواج حیرت زیر رگبار بلا
كشتى بى بادبان بى ناخدا افتاده بود
میزبانان در پناه ساحلى دور از خطر
میهمان در بحر خون بى آشنا افتاده بود
نائب فرزند زهرا نو گل باغ عقیل
دستگیر مردمى دور از وفا افتاده بود
در میان اولین دشت مناى شاه عشق
اولین قربانى راه خدا افتاده بود
در كنار كاخ حمراء پیش چشم مرد و زن
پیكر مجروح مسلم مسلم سر جدا افتاده بود
در جدال حق و باطل آن دلیر جان فدا
آنقدر ایستاده بودى تا ز پا افتاده بود
در دم آخر سرشك حسرتش بودى روان
چون بیاد كاروان كربلا افتاده بود
هر كه فدائى ماست با ما حركت كند 
درست همان روز كه مسلم در كوفه به شهادت رسید، امام حسین از مكه به عراق حركت نمود، حج را تبدیل به عمره نمود، زیرا از دست بنى امیه در امان نبود، آنها مصمم نبود به هر ترتیب كه شده حضرتش را هلاك كنند.
در آنجا حضرت خطبه اى خواند و پس از حمد و ثناى الهى و درود بر پیامبر اكرم فرمود: مرگ براى اولاد آدم همانند گردنبند بر گردن دختران ترسیم شده است ، چقدر مشتاقم به دیدار نیاكان خودم ، همانند علاقه یعقوب به یوسف ، برایم آرامگاهى آماده شده كه من به آنجا خواهم رفت ، گویا اعضایم را درندگان بیابان در زمینى میان نواویس و كربلا پاره پاره مى كنند و شكمهاى خود را از من پر و سیراب مى كنند، از روزى كه با قلم (تقدیر) نوشته شده چاره اى نیست خشنودى خدا، خشنودى ما اهل البیت است ، ما براى او صابریم و او پاداش صابرین بما خواهد داد،
و در پایان فرمود: هر كه جان خود را براى ما بذل مى كند و تصمیم به ملاقات خدا گرفته است با ما حركت كند كه من فردا صبح حركت مى كنم انشاء الله
اى دل گرت هواى بهشت است رو متاب
از درگه محمد و آلش به هیچ باب
از غیر خاندان نبى كام خود مجوى
لب تشنه اى كجا شده سیراب از سراب
آسوده خاطراند محبانشان به حشر
آندم كه خلق را همه خوف است و اضطراب
بى مهر آل ساقى كوثر در آن جهان
هرگز طمع مدار زحق كوثرى شراب
جز درگه محمد و آلش درى مكوب
كانجا نمانده است سؤ الى بلاجواب
آباد گشت آخرتش آنكه مهرشان
با خویشتن ببرد از این عوالم خراب
سخنان محمد حنفیة هنگام خروج حضرت  
شب هنگام محمد ابن حنفیه برادر سیدالشهداء علیه السلام آمد نزد حضرت آمد و عرض كرد: اى برادر، شما دوروئى مردم كوفه را با پدر و برادرت مى دانى ، مى ترسم حال شما نیز مثل گذشته ها باشد، اگر مایلى همینجا بمان كه عزیزترین ساكنین حرم هستى كه از او دفاع مى شود، حضرت فرمود: برادر، مى ترسم یزید ابن معاویه مرا در حرم ترور كند و به وسیله من حرمت این خانه شكسته شود،
محمد عرض كرد: پس به یمن یا اطراف بیابان برو تا كسى به شما دسترسى پیدا نكند، حضرت فرمود: در سخن تو فكر مى كنم ، هنگام سحر بود كه به محمد گفتند: امام حسین در حال حركت است ، آمد و افسار ناقه حضرت را گرفت و عرض كرد: برادرم ، مگر نفرمودى كه راجع به درخواست من فكر كنى ؟ حضرت فرمود: آرى ، عرض كرد: پس چرا در رفتن عجله دارى ؟
فرمود: بعد از رفتن تو، پیامبر نزد من آمد و فرمود: یا حسین خروج كن ، خدا مى خواهد تو را كشته ببیند، محمد ابن حنیفه گفت : انا لله و انا الیه راجعون ، شما كه با این وضع خارج مى شوى چرا زنها را با خود مى برى ! حضرت فرمود:
پیامبر به من فرمود: خداوند مى خواهد اینها را اسیر ببیند!
مؤ لف گوید: دستور پیامبر به امام حسین و همراه بردن زنها، نشان دهنده واقعیت قیام امام حسین و اسرار باطنى آن كه همان احیاء دین اسلام با شهادت و اسارت است مى باشد، و مى فهماند كه از راه شهادت و اسارت است كه دین الهى استوار مى گردد
ترویج دین اگر چه به خون حسین شد
تكمیل آن به موى پریشان زینب است
امام حسین بخاطر احترام خانه خدا خارج شد  
امام باقر علیه السلام فرمود: امام حسین یك روز قبل از یوم الترویة از مكه خارج شد، عبدالله ابن زبیر حضرت را مشایعت كرده گفت : یا اباعبدالله هنگام حج است ، شما به عراق مى روید؟! حضرت فرمود:
اى پسر زبیر اگر من كنار فرات دفن شوم ، خوشتر است نزد من از اینكه كنار كعبه دفن شوم (228)،
مؤ لف گوید: امام حسین علیه السلام در این جمله كوتاه به مطالبى اشاره فرمود: 1 - اینكه حضرت مى داند كه در كربلا شهید و دفن خواهد شد
2 - اینكه بنى امیه حضرت را رها نخواهند كرد حتى در كنار خانه خدا.
3 - احترام خانه خدا لازم است ، حتى از مثل حسین ابن على علیه السلام هنگام خروج بر یزید و هنگام حج ،
4 - از آنجا كه این عبدالله ابن زبیر سه سال بعد خروج كرد و در همین خانه خدا متحصن شد و سبب گردید كه دو بار بواسطه او خانه خدا آتش بگیرد و مورد اهانت قرار گیرد، یكبار در اواخر عمر یزید و یكبار در زمان حجاج ، گویا این فرمایش امام حسین اشاره به آینده این ناجوانمرد و تذكرى است به او كه حریم خانه خدا را حفظ كند.
رفتى بپاس حرمت كعبه به كربلا
شد كعبه حقیقى دل ، كربلاى تو
اجر هزار عمره و حج در طواف توست
اى مروه و صفا به فداى صفاى تو
از آب هم مضایقه كردند كوفیان 
یكى از وقایع تكان دهنده كربلا كه اوج مظلومیت امام حسین و یارانش و از آن طرف شقاوت دشمنانش را نشان مى دهد، بستن آب بر روى خاندان پیامبر است ، با وجود اینكه در میان سپاه امام حسین زن و بچه و پیرمرد و افراد ضعیف وجود داشتند،
ابن زیاد به عمر ابن سعد نوشت : میان حسین و اصحاب او و آب مانع شو، مبادا كه قطره اى آب بنوشند همچنانكه با عثمان انجام دادند، عمر ابن سعد نیز عمرو ابن حجاج را با پانصد سوار ماءمور شریعه فرات نمود. (229)
خدا مى داند كه عطش با امام حسین و اصحاب حضرت و خاندانش چه كرد؟
یك بار حضرت ، اصحاب را با اباالفضل فرستاد و موفق شدند پس از یك درگیرى مقدارى آب بیاورند، روز عاشورا عطش بر امام حسین فشار آورد - حضرت پس از شهادت اصحاب و یارانش - بطرف فرات حمله كرد، سپاه مانع شد، یكى فریاد زد میان حسین و آب مانع شوید حضرت عرضه داشت : خدایا او را تشنه گردان ، آن ملعون خشمگین شد، با تیر سیدالشهداء را هدف قرار داد، حضرت تیر را بیرون كشید، دو دست خود را از خون پر كرد و عرضه داشت : خدایا بتو شكایت مى كنم از آنچه با پسر دختر پیامبر انجام مى گیرد،
راوى گوید: در اثر نفرین حضرت ، اندكى نگذشت كه آن مرد به بیمارى عطش دچار شد، هر چه مى نوشید، سیرآب نمى شد و مى گفت : مرا آب دهید، تشنگى مرا كشت ، تا اینكه پس از اندكى شكمش مثل شكم شتر بر آمده شد. (230)
حضرت از فشار تشنگى به طرف فرات حمله مى كرد، اما هر بار دشمن مانع مى شد، یكبار حضرت بر چهار هزار ماءمور شریعه فرات حمله كرد و وارد شریعه شد و اسب را داخل شریعه نمود، اسب خواست آب بنوشد، حضرت فرمود: تو تشنه اى من هم تشنه ام ، بخدا سوگند من آب نمى آشامم تا تو بنوشى ، اسب با شنیدن سخن امام حسین ، گویا سخن حضرت را فهمید سر بلند كرد و آب نخورد، حضرت فرمود: بنوش من هم مى نوشم ، مشتى از آب برداشت كه بیاشامد كه ناگاه یكى صدا زد یا اباعبدالله ، تو از نوشیدن آب لذت مى برى در حالى كه حرم تو مورد تجاوز است ، حضرت آب را ریخت و حمله كرد وقتى برگشت ، دید خیام حرم سالم است . (231)
فداى لب تشنه ات یا حسین
هلال ابن نافع گوید: هنگام شهادت حضرت امام حسین بالاى سر حضرت آمدم ، بخدا قسم كشته اى غرقه در خون ، نیكوتر و نورانى تر از او ندیدم ، نور صورت و هیبت او مرا از تفكر در شهادتش مشغول كرد، و او در آن حال آب طلب مى كرد، شنیدم مردى گفت : بخدا سوگند از این آب نیاشامى تا به آب جوشان (جهنم ) وارد شوى حضرت فرمود: واى بر تو من از آب جوشان جهنم نمى نوشم ، من بر جدم پیامبر وارد مى شوم و در منزل او ساكن مى شوم ، در جایگاه صدق ، نزد مالك قدرتمند، و از آب صاف مى نوشم و از كارهاى شما شكایت مى كنم . (232)
مؤ لف گوید: مصیبت عطش بر سیدالشهداء از همه سنگین تر بود، نه از آن جهت كه تشنگى سراسر وجودش را فراگرفته بود و لبها خشك و پژمرده و چه بسا دهان مجروح و سوى چشم كم شده بود، نه ، بلكه از آن جهت كه فریاد العطش اطفال مظلومش را مى شنید، از آن جهت كه جوان برومند او على اكبر، از پدر تقاضاى آب ، كه حق حیات است دارد، اما سیدالشهداء آبى نمى یابد، از آن جهت كه صورت طفل شیرخوار خود را مى بیند كه چگونه از تشنگى به كام مرگ فرو مى رود و آتش گرفته ، اما چاره اى ندارد، آرى اگر براى دیگران آب براى رفع عطش بود، براى على اصغر هم آب بود و هم غذا، چرا كه مادرش نیز شیر نداشت ، چقدر سنگین است بر مثل سیدالشهداء كه از آن مردمان پست ، براى طفل خود تقاضاى آب كند، اما با تیر به او پاسخ دهند، و بالاخره برادر گرامى خود را براى طفل خود تقاضاى آب كند، اما با تیر به او پاسخ دهند، و بالاخره برادر گرامى خود را براى آوردن آب فرستاد، گویا اطفال منتظر آب بودند، كه دیدند سیدالشهداء برگشت و خبر شهادت برادر را آورد.
فریاد العطش ز بیابان كربلا 
كشتى شكست خورده طوفان كربلا
در خاك و خون طپیده بمیدان كربلا
گرچه روزگار بر او فاش مى گریست
خون مى گذشت از سر ایوان كربلا
نگرفته دست دهر گلابى به غیر اشك
ز آن گل كه شد شكفته به بستان كربلا
از آب هم مضایقه كردند كوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان كربلا
بودند دیو و دد همه سیراب و مى مكید
خاتم زقحط آب سلیمان كربلا
زآن تشنگان هنوز بعیوق مى رسد
فریاد العطش ز بیابان كربلا
آه از دمى كه لشكر اعلاء نكرده شرم
كردند رو به خیمه سلطان كربلا
زاده لیلا مرا مجنون مكن 
یكى از صحنه هاى تكان دهنده كه سند مظلومیت اهل البیت علیهم السلام و شقاوت دشمنان ایشان است ، شهادت فرزند برومند و جوان رشید امام حسین ، حضرت على ابن الحسین است ،
على اكبر جوانى بود بسیار زیبا از پدر اجازه میدان گرفت ، حضرت اجازه فرمود، آنگاه با ناامیدى نگاهى به او نمود و در حالى كه چشم از جوان برگرفته بود گریست ،
و عرضه داشت : خدایا بر این گروه شاهد باش ، همانا جوانى در مقابل آنهاست كه در خلقت ظاهرى و صفات باطنى و منطق از همه به پیامبر شبیه تر است ، ما هرگاه مشتاق پیامبرت مى شدیم ، به صورت او نگاه مى كردیم ، بارالها بركات زمین را از آنها رفع كن . میان آنها تفرقه انداز و آن ها را پاره كن و حاكمان را هرگز از ایشان خشنود مكن . اینها ما را دعوت كردند تا ما را كمك كنند، ولى بر ما خروج كرده با ما نبرد مى كنند.
سپس حضرت بر عمر ابن سعد فریاد بر آورد و فرمود: تو را چه مى شود، خدا نسل تو را قطع كند و كار تو را بى بركت كند و بر تو كسى را مسلط كند تا بعد از من تو را در بسترت ذبح كند، همچنانكه رحم مرا قطع كردى و رعایت فامیلى مرا با پیامبر نكردى ، سپس با صداى بلند این آیه را تلاوت فرمود: ان الله اصطفى آدم و نوحا و آل عمران على العالمین ذریة بعضها من بعض و الله سمیع علیم .
على اكبر بر آن دشمنان حمله نمود، عده بسیارى از آنها را كشت ، به گونه اى كه فریاد از جمعیت بر آمد، سپس در حالى كه هفتاد نفر را به هلاكت رساند و جراحات بسیار بر بدنش وارد آمده بود، به نزد پدر بازگشت و عرض كرد: پدر جان تشنگى مرا كشت ، سنگینى این آهن (زره ) مرا از كار انداخته است ، آیا جرعه آبى هست كه با آن بر این دشمنان قوت یابم ؟
سیدالشهداء با شنیدن این كلمات گریست (آب كمترین چیزى است كه یك فرزند از پدر مطالبه مى كند، تا چه رسد به على اكبر آن هم با كیفیت در مقابل امام حسین علیه السلام ) حضرت فرمود: وا غوثاه ، پسرم اندكى نبرد كن ، بزودى جدت محمد را ملاقات مى كنى ، با جام خود شربتى به تو مى دهد كه هرگز تشنه نشوى .
در برخى روایات آمده است حضرت فرمود: پسرم زبانت را بیاور، زبان او را مكید و انگشتر خویش به وى داد و فرمود این را در دهان بگیر و به نبرد با ایشان برو،
على اكبر به میدان آمد، نبردى سخت نمود، ظالمى با شمشیر بر فرق سرش كوبید، على اكبر خم شد و گردن اسب را با دو دست گرفت ، اسب ایشان را به طرف لشكر دشمن برد، آنقدر با شمشیر بر او زدند كه او را پاره پاره نمودند در آخرین لحظه صدا زد: اى پدر این جد من ، رسول الله است كه با جام خود مرا به گونه اى سیراب كرد كه هرگز تشنه نشوم ، به شما هم مى گوید بشتاب بشتاب ، براى شما هم جامى آماده كرده است تا اكنون بنوشى ،
در این هنگام بود كه صداى گریه سیدالشهداء بلند شد، با اینكه تا آن موقع كسى صداى گریه حضرت را نشنیده بود، و فرمود: خداوند بكشد گروهى كه تو را كشتند، اینها چقدر بر خداوند و هتك حرمت پیامبر جراءت كردند، سپس در حالیكه اشك از چشمهاى حضرت سرازیر بود فرمود: على الدنیا بعدك العفا ، دنیا پس از تو ارزشى ندارد.
در این هنگام زینب كبرى با عجله بیرون آمد و فریادكنان خود را بر روى على اكبر انداخت ، امام حسین خواهر را به خیمه بازگرداند و به جوانان فرمود: برادر خود را به خیمه ها ببرید، (233)
پس بیامد شاه اقلیم است
بر سر نعش على اكبر نشست
سرنهادش بر سر زانوى ناز
گفت كى بالیده سرو سرفراز
این بیابان جاى خواب ناز نیست
ایمن از صیاد تیرانداز نیست
خیز تا بیرون از این صحرا رویم
نك بسوى خیمه لیلا رویم
بیش از این بابا دلم را خون نكن
زاده لیلا مرا مجنون مكن
رفتى و بردى ز چشم باب خواب
اكبرا بى تو جهان بادا خراب
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان
لینک های مفید
نظر سنجی
آیا از وبلاگ ما راضی هستین؟






صفحات جانبی
لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
:: خرید آنلاین شارژ موبایل :://Ashoora.ir|Ashoora-Logo Begins
تماس با ما



در این وبلاگ
در كل اینترنت

Code Center

:: خرید آنلاین شارژ موبایل ::

Code Center

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات